تبليغاتX
ارزش هردل به حرفهایست که برای نگفتن دارد

امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

بر من نفسی نیست ، نفسی نیست
در خانه کسی نیست
نکن امروز را فردا
بیا با ما که فردایی نمی ماند
که از تقدیر و فال ما
در این دنیا کسی چیزی نمی داند
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم به تو بر می خورم اما
در تو شده ام گم به من دسترسی نیست
نکن امروز را فردا
دلم افتاده زیر پا
بیا ای نازنین ای یار
دلم را از زمین بردار
در این دنیای وانفسا
تویی تنها ، منم تنها
نکن امروز را فردا ، بیا با ما ، بیا تا ما
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

در این دنیـــای ناهمــــوار
که مــی بارد به ســـر آوار
به حال خود مــرا نگذار
رهایم کن از این تکــرار
آن کهنه درختم که تنم غرقه ی برف است
حیثیت این باغ منم
خار و خسی نیست

نوشته شده توسط دستنويس مـــرضیه در ساعت 9:21 قبل از ظهر | لینک 

گفتي چشاتو ببند تا ده بشمار وقتي گفتم بيا ، تو هم بيا اگه منو پيدا كردي !

.

.

.

الان سال هاست دارم تا ده مي شمرم.

۱-۲-۳-۴-۵-۶-۷-۸-۹-۱۰

چرا نمي گي بيام ؟؟

۱-۲-۳-۴-۵-۶-۷-۸-۹-۱۰

نوشته شده توسط دستنويس مـــرضیه در ساعت 10:49 قبل از ظهر | لینک  | 

پنداري غلط ...

خيالي اشتباه ...

توهم ... 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دستنويس مـــرضیه در ساعت 8:32 قبل از ظهر | لینک  | 

تولدت مبارک

نوشته شده توسط دستنويس مـــرضیه در ساعت 6:3 بعد از ظهر | لینک  | 

پــاييــز مهـربـــان!


آوازهای رنگی خود را ز سر بخوان !
با برگهای قهوه ای و سرخ و زرد خويش
نقش هزار پرده ای از يادها بکش .....
لختی درنگ کن!
از سطر سطر دفتر يادم عبورکن!
با من کتاب خاطره ها را مرور کن!


تو يادگار عمر به تاراج رفته ای
در روزهای خاطره انگيزت
پيچيده عطر کودکی و نو جوانی ام
من دکمه های لباسم را
با دستهای مهر تو می بندم
در کوچه های خاطره انگيزت
دنبال عمر گمشده می گردم


گلدان شمعدانی و ياسم را
با قطره های مهر تو
آب می دهم
با من بمان!
با من بخوان!
همراه من کتاب زمان را ورق بزن :


زنگ دبستان را زدند...
احمد دوباره کنج حياط ايستاده است
خورشيد کم کمک به نوک کوههای غرب
نزديک می شود ....
اما هنوز از حسنک نيست يک خبر
معلوم نيست باز چرا دير کرده است!
فرياد اعتراض حيوانها می رسد به گوش :
بع بع .... مع مع


کبری هنوز پشيمان است
امسال هم دوباره کتابش را
زير درخت خانه اشان جا گذاشته
چوپان هنوز هم
دست از دروغ گويی خود برنداشته
با اينکه بره های قشنگش را
همين پارسال گرگ
از هم دريد و خورد .....


پــاييــز مهـربـــان!

با من بساز!
با من برای کوچ پرستو غزل بساز!
من هم کتاب عمرو جوانی را
زير درخت سبز زمان جا گذاشتم
آموختم دروغ نگويم اما
اين گرگ نا بکار
يوسف من را
از هم دريد .....


دارد قطار حادثه از راه می رسد
پيراهنم کجاست‌ ؟؟
فانوس هم که نفت ندارد
کو ماه ؟؟ کو سوار ؟؟


باران حادثه است که می بارد
آن مرد در باران می رود
سد هم شکسته است
پطرس کجاست ؟؟
تاب و توان من هم از دست رفته است


بازی تمام شد!
اين دست آخر است ....
تقدير برد و من
ناباورانه باختم !
اما چقدر خوب
من گرگهای گله خود را شناختم .......

 شاعرشو نمی دونم کیه

نوشته شده توسط دستنويس مـــرضیه در ساعت 9:56 قبل از ظهر | لینک  | 

ای تمام هستی ام زمزمه آوای تو

 

                                      ای بهار قلب من آن نغمه زیبای تو

 

ای كه در باغ وجودم تك صدایی ای نسیم

 

                             نازنین ای هستی ام خورشید من سیمای تو

 

با تمام قلب خود فریاد خواهم زد ، ببین

 

                                     این منم آن بیدل دیوانه و شیدای تو

 

تا بدانی تا چه حد آواره عشق تو ام

 

                                گشته ام مجنون صحرا گرد بی پروای تو

 

گر چه می دانم وصالی نیست عشقم را ولی

 

                            می كشم با دستی خسته نقشی از رویای تو

نوشته شده توسط دستنويس مـــرضیه در ساعت 6:0 بعد از ظهر | لینک  | 

 

در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است سعی كنید با این حقیقت کنار بیائید.


 

نوشته شده توسط دستنويس مـــرضیه در ساعت 8:35 قبل از ظهر | لینک  | 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم 

پس از یك جستجوی نقره ایی در كوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی كه در تنهاییم رویید با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم

نمیدانم چرا رفتی؟

نمیدانم چرا شاید خطا كردم

و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی

نمیدانم كجا؟تا كی؟برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید

و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد

و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم  مرد

كسی حس كرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی كرد

كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنكه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد!

ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید

كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید

كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل

میان غصه ایی از جنس بغض كوچك یك ابر

نمیدانم چرا؟ شاید به رسم پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

(مریم حیدرزاده)

نوشته شده توسط دستنويس مـــرضیه در ساعت 7:43 قبل از ظهر | لینک  | 

 

****تــــولــــدت مبـــــــارک ****

 

نوشته شده توسط دستنويس مـــرضیه در ساعت 12:43 بعد از ظهر | لینک 

دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت رابه ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به بادها مي داد و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد


دلم براي كسي تنگ است كه چشمهاي قشنگش رابه عمق آبي درياي واژگون ميدوخت وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند


دلم براي كسي تنگ است كه همچو كودك معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثار من مي كرد


دلم براي كسي تنگ است كه تا شمال ترين شمال و در جنوب ترين جنوب هميشه در همه جا

با كه بتوان گفت كه بود با من و پیوسته نيز بي من بود و كار من ز فراقش فغان و شيون بود كسي كه بي من ماند كسي كه با من نيست  كسي ....

« مامان بزرگم دلم برات  تنگ شده دیدارمون خیلی داره طولانی میشه»

نوشته شده توسط دستنويس مـــرضیه در ساعت 9:32 قبل از ظهر | لینک  |